جمعه , ۱۱ آذر ۱۴۰۱
آخرین خبرها

ملاقاتهای من با خودم در جهانهای موازی

اول صبح بود و من بعد از بیداری مستقیم  رفتم سراغ گوشیم که پیغام عجیبی روی صفحه گوشی دیدم. برداشتم که پیغام را بخوانم ولی همین که گوشی تکان خورد  پیغام رفت. هر چه گشتم دیگر اثری از اون پیغام ندیدم. گوشی را گذاشتم زمین همان لحظه دیدم دوباره همان پیغام قبلی دیده میشه. برداشتم بخوانم که باز پیغام پرید. این بار سریع گوشی را گذاشتم و دیدم  دوباره پیغام ظاهر شد. دیگر به گوشی دست نزدم تا پیغام را کامل بخوانم . متن پیغام این بود:

“سلام ناصر جان، من میتونم در مورد نظریه ات که دیروز مطرح کردی و اذیت شدی کمکت کنم. فقط اسم رمز «قرار بعدی» یادت باشه تا دوباره بیام سراغت”.

پیغام فقط همین بود گوشی را برداشتم و دیدم مجددا پیغام محو شد . کل گوشی را زیر و رو کردم و دنبال پیام گشتم ولی هیچ جایی پیدایش نکردم. توی هیچ نرم افزار یا پیام رسانی اثری از آن پیام نبود. 

آن روز کاملا مبهوت بودم که آن پیام چی بود و چه کسی بود که آن پیغام را داده بود. و اصلا چجوری آن پیغام آمده بود که من دیگر هیچ جوری پیدایش نمیکردم. 

فقط اسم رمز «قرار بعدی» را خوب به خاطر سپردم که ببینم جریانش چی هست. پیش خودم فکر کردم از جریان نظریه ام و اینکه مطرحش کردم و اذیت شدم کسی بجز خودم و کسی که باهاش مطرح کرده بودم خبر نداشت. پس احتمال زیاد این پیغام از طرف دکتر محبتی میتونه باشه. دکتر محبتی دکترای فیزیک اتمی از دانشگاه شریف داشت و من در مورد نظریه ام روز قبل باهاش صحبت کرده بودم. برای همین به او پیغام دادم و نوشتم آیا در مورد اسم رمز “قرار بعدی” چیزی میدونه که اظهار بی اطلاعی کرد و من بیشتر گیج و سر در گم شدم. 

جریان از این قرار بود که من نظریاتی در مورد جهانهای موازی، سفر در زمان، ذره های بنیادی در فیزیک کوانتوم و غیره داشتم که با هر کدوم از فیزیکدان هایی که میشناختم مطرح میکردم برایشان قابل درک نبود. چون نظریه بود و هنوز اثبات نشده بود و در هیچ مجمع علمی تاکنون مطرح نشده بود. این شد که به دکتر محبتی که در فضای مجازی زیاد فعال بود پیغام دادم و گفتم که نظریه هایی دارم که میخواهم با شما مطرح کنم و او هم پذیرفت ولی چون زمان کم داشت گفت کوتاهترینش رو مطرح کن. من نظریه ام در مورد حل “پارادوکس پدربزرگ”  که در مبحث سفر در زمان مطرح شده رو عنوان کردم که هر چه تلاش کردم نتونستم نظریه ام رو کامل بهش بفهمونم و توی این تعاملات خیلی اذیت شدم. 

اون روز تمام فکر و خیالم روی پیغام صبح بود و مدام اون پیغام و نحوه اومدن اون پیغام رو در ذهنم مرور میکردم و برایم شده بود یک معمای پیچیده جذاب. اون شب تا دیروقت بیدار بودم و در موردش فکر میکردم و در همین خیالات بودم که کم کم خوابم برد. 

اولین دیدار

اول صبح بود و طبق معمول داشتم توی حیاط مجتمع مسکونی قدم میزدم و در حال ورزش صبحگاهی بودم که یک صدای خیلی آشنا از پشت سرم گفت: “سلام ناصر، قرار بعدی رو یادت هست؟” اونقدر کلمه “قرار بعدی” رو توی ذهنم تکرار کرده بودم که همون لحظه ماجرای دیروز یادم اومد و سریع برگشتم ببینم کیه.

وقتی چشمم به صاحب صدا افتاد، درجا خشکم زد. یک نفر خیلی خیلی شبیه من بود که ایستاده بود و با لبخند به من نگاه میکرد. چند لحظه مات و مبهوت نگاهش کردم، گفتم سلام، شما کی هستید؟ و چرا اینقدر شبیه من هستید؟ دوباره گفت: قرار بعدی رو یادت هست؟ صدایش دقیقا صدای خودم بود.  متوجه شدم که دارم خواب میبینم. آخه هر وقت توی خواب چیزهای غیر عادی میبینم، میفهمم که دارم خواب میبینم بهش گفتم “آره یادم هست و از بس راجع بهش فکر کردم الان دارم خوابش رو میبینم.”  اون گفت “آره درسته داری خواب میبینی ولی من واقعی هستم که دارم با تو توی خواب حرف میزنم ” . گفتم خوب تو کی هستی واقعا؟ گفت من خود تو ام از یه جهان موازی دیگه. گفتم  به خاطر فکر بیش از حدی که در مورد جهان های موازی می کردم  دارم خوابش رو میبینم و این که خیلی بهش فکر کردم و با این تصورات خوابیدم الان توی خوابم دارم اینا رو میبینم. گفت نه اینطوری نیست من واقعاً خود توام و از یک جهان موازی دیگه اومدم. من کسی هستم که توی اون جهان موازی دنبال تمام ایده ها و فکر هایی که داشتم رفتم و به نتیجه رسوندم و تخصصی روی نظریه جهانهای موازی کار کردم و الان میتونم کمکت کنم تا تو هم بتونی تمام ایده ها و نظریه هایت رو مطرح کنی و کسانی که باید این نظریه ها رو  بشنوند،به راحتی و بدون جبهه گیری حرفت رو گوش کنند  و اینقدر مثل دیروز اذیت نشی که به کسی که متخصص این کار هست نتونی منظورت رو دقیق برسانی و اون هم نتونه بفهمه چی میگی. از قدیم همیشه دانشمندان در برابر نظریات جدید مقاومت میکردند و طول میکشد تا یک نظریه کم کم توسط بعضی افراد پذیرفته بشه، تحقیق بشه و اثبات بشه. وقتی که اون نظریه اثبات می شد تازه مورد قبول همگی قرار می گرفت و این خیلی در طول تاریخ تکرار شده و هر چی زمان میره جلوتر، این موضوع هم سخت تر میشه و پذیرفتن نظریه های جدید سخت تر و سخت تر. برای همین من راهکاری بهت میدم که بدون جبهه گیری، نظریه هایت رو بشنوند و بعد  در موردش نظر بدن. پس راه کارش این هست که کاری که من کردم تو هم انجام بدی. گفتم تو چطور تونستی نظریه هایت رو مطرح کنی و مورد قبول واقع بشه؟ گفت با من همراه باش توی ملاقاتهای بعدی بهت میگم، فعلا کمی زود است، کارهای زیادی داریم که باید انجام بدهیم.

این را  که گفت یک دفعه صدای آلارم گوشیم بلند شد و من از خواب پریدم. گیج و مبهوت بودم و خوابم رو کامل و شفاف به یاد می آوردم. با خودم گفتم خیلی درگیر این موضوع شدم و خیالبافی میکردم و این باعث شد خواب ببینم. احتمالا خوابم نتیجه زیاد فکر کردن به این موضوع بوده. کاش خوابم واقعیت داشت و واقعا میشد با خودم توی جهانهای موازی دیگه ارتباط برقرار میکردم .

غرق این افکار بودم و رفتم سراغ گوشیم که یک دفعه دیدم مثل دیروز پیغامی روی صفحه گوشیم آمده. به گوشی دست نزدم و پیغام را خواندم. نوشته شده بود: 

“خوابت واقعی بود. تو هنوز به  قرار بعدی شک داری؟”

این پیغام رو که دیدم هیجان و شادی تمام وجودم رو فرا گرفت. اون خواب واقعی بود و من واقعا با خودم در یک جهان موازی دیگه ارتباط برقرار کرده بودم. هیجانم زیاد شده بود و سرم پر شد از افکار مختلف و سوالات گوناگون.

توی اون جهان موازی چجوری زندگی میکنم ؟ 

آیا همین بچه ها رو دارم؟

با کی ازدواج کردم؟

شغلم چیه؟

کجا زندگی میکنم ؟  

و هزاران سوال دیگه از این قبیل، که هر لحظه به مغزم هجوم می آوردند. به  خودم آرامش میدادم و  میگفتم شب دوباره توی خوابم میاد و  من سوالاتم رو از او میپرسم. 

اون روز خیلی برایم دیر میگذشت. مدام به فکر شب و خوابیدن و خواب دیدن و صحبت دوباره با خودم بودم.

دومین دیدار…(به زودی)